ای 1 غزلم ، ورد زبانم ، نفسم
حاکم گستره ی فن بیانم ، نفسم
تو چه کردی که دلم این همه خواهانت شد؟
حکم کرده است فقط با تو بمانم نفسم
گوشه ی دنج اتاقم شب شعری برپاست
گرم چندین غزل پر هیجان ام نفسم
بیستون چیست ؟ بگو تا دل البرز بِکنم
امتحان کن به گمانم بتوانم نفسم
چه شده راحت من ! این همه ناآرامی؟
غرق تشویش شدی من نگرانم نفسم
بسته ای بار سفر را به کجاها بی من
من که همراه تر از هر چمدانم نفسم
زندگی بی تو اگر مرگ نباشد زجر است
با تو تنظیم شده هر ضربانم نفسم
شب سپید است ، کنار تو تنم نورانی ست
با تو خورشید ترین ماه جهانم ! نفسم...
نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۴۰۱ساعت 20:18 توسط دختر خاطره ها| |
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی