شاید عجیب بنظر برسد اما…
زنی که در شب های کوتاه تابستان
گوشه ی دنج رویاهایش می نشیند؛
خیالت را می بافد
نگاهت را می بافد
و از عطر بی نظیر آغوشت
گره کوری بر آرزوهایش می زند،
می خواهد در یلدای بلند زمستان،
تو را به تن کند
تو را در آغوش بگیرد
تو را نفس بکشد …
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 13:9 توسط دختر خاطره ها| |
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی