!-.-.-Design By : Pichak.net-.-.->
مــــرده ای کـــه شعــــــر میگـــــوید در من شـــاعری منتظــــر و مرده نشستـه ست کــــــه برایت شعــر میگوید تا آغـوشت را پیـدا کنــد .... خــــوب من وقتــی پروانه میمیرد از داغ شعـــرم ، وقتی آینه به دروغ برف می پاشد به سرم ، وقتی من و باران رقیب یکدیگریم ، وقتی کاری ندارم جز مردن برایت... حتــــم دارم کـــه روزی همیـــن حوالــــی آغوشـــت را میـــــان غزلـــــی پیـــدا میــکنم نمیـدانم ، نمیـدانم از کـوزه ی غزلهـایم لبـی تر کرده ای یا نه نمیــدانم بـاد شعــرهایم را به گـــوش ت میرســاند یا نه ؟ میخــــواهمکمـی عطش دیدنت از سـرم بیفتــد.. زیبـــای من هـر بار شعــری از من بدستت رسید بیــادم فاتحه ای بخوان ... من لا بلای این شعـــر ها بارها برایت مرده ام... به قلم زیبای دوست نازنینم رستا از مجموعه شعری "برای چشمانت" جناب رستا مانا باشید الهی...
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی