چندين شب از رفتنت ميگذرد...
ولي من هنوز بي خواب آن قهوه ايي هستم كه آخرين بار خورديم
آخرين بار گفتي قهوه را تلخ ميخوريم ، حالا مي فهمم
حالا ميفهمم كه ميخواستي تلخيِ رفتنت هميشه به كامم باشد
عجب يادگاري اي...
حالا من نميدانم به يادِ لحظه ي تلخ رفتنت قهوه را تلخ بنوشم
يا به ياد خاطرات شيرينمان شكر بريزم
فال ميگيرم...
به يادِ سرديِ دستان تو ،قهوه را تلخ مينوشم
به يادِ تلخي حرفهاي تو ،قهوه را تلخ مينوشم
به يادِ لحظه ي رفتن تو ،قهوه را عصر مينوشم
عصر بود روزي كه رفتي ، سرد بود وقتي كه رفتي
سرد بود آن آخرين قهوه ، دقيقا مثل واپسين نگاه تو
يادم مي ايد وقتي گرم صحبت ميشديم ،سرديه قهوه را حس نميكرديم
اما الان در نبود تو ،قهوه ي داغِ داغ ،سرد مينمايد
همين قهوه ي سرد را به آخر رساندم
فال قهوه گرفتم.. نه نه ،جواب باب ميلم نبود
قهوه ي ديگري ريختم ،تلخ بوداما فالِ ديگري ميبايست
باز هم فال گرفتم ...دوباره و دوباره و دوباره...
فال قهوه ميگيرم شايد بگويد كه ميايي اما دلم گواهي ميدهد كه نميايي
اين فال لعنتي ، آن روز بد شگون ،اين حالِ رفتني ، آن بختِ سرنگون
يادِ همان قهوه هايي افتادم كه براي آشنايي مهمان هم بوديم
بعد از آن همه قهوه برا آشنايي ، چطور شد همينك غريبه ايم؟!
دلم ،تنگِ طعمِ تلخِ اخرين نگاهت است برگرد...
بار ديگر ،نگاه آخرت را خرجم كن ، حتي سرد سردتر از قهوه ي سرد....
+ نوشته شده توسط دختر خاطره ها در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 12:29 |
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی