نگو دوستت دارم
انسان اين واژه ِ تَرَک خورده را باور مي کند . . .
دست و پاي قلبش را گم ميکند
انسان است ديگر ، عاشقي زود باور ، تقصيري ندارد . . .
از کاه ِ خيال ِ تو کوهي ميسازد بر فراز ِ روياهايش
آن وقت تو ميروي و او ميماند با روحي زخمي،
تو ميشوي شاه ِ قصه و او جذامي ِ طرد شده از افسانه ها
مي ميرد ، به همين آساني
نگو دوستت دارم . . .
نگو . . .
+ نوشته شده توسط دختر خاطره ها در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 0:17 |
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی