از حسِّ بغض ابرهای تیره سرشارم..
قهرت کشیده خط باطل روی افکارم ،
من فکر می کردم که انسانی ولی ...
انگارباید از این خوش باوری ها، دست بردارم
می لرزم از ترس همینکه خانه ی دل را
ویران کنی، مدفون شوم، در زیر آوارم !
در حسرت تو جان دهم، هرگز نفهمی که
یک عالمه دردِ دل از این روزها دارم ..
خیلی شبیهِ یک رباطِ آهنی هستی!
از سردی دست تو گفتم، کردی انکارم
تقصیر من بوده از اول خواستم باشی،
لعنت به من، لعنت به تو، لعنت به اصرارم!
اصلا رهایم کن خیالی نیست
می فهمی؟چون جنس حوّایم به این تبعید ، ناچارم
هرچند پر بغضم از این افسانه ی تقصیر
اشکی به روی شانه ات، آدم! نمی بارم …
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی